تبليغاتX
دست نوشته های تنهایی من...

دست نوشته های تنهایی من...

دست نوشته های تنهایی من و تو .....

لا لا لا لا بگم قصه
بزرگشو زندگی سخته
لا لا لا لا چه می دونی
که عشق هم شد خیابونی
لا لا لا لا هوا سرده
دل آدم پر از درده
لا لا لا لا از آن روزی
که عشق هم شده امروزی
لا لا لا لا از اون نامه
که دادی تو به یک خنده
لا لا لا لا شدم دلگیر
که گفتی عشقت عالمگیر
لا لا لا لا چه می دونی
که عشقم شد خیابونی
لا لا لا لا چه می دونی
که از غصه تو می خونی

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت0:22توسط وحید | |

سلام دوستان عزیز .....  کویری و بارونی .....
گفتم در مورد وبلاگ یه چندتایی توضیح بدم ...
اول از همه در مورد قالب وبلاگ : اگر تاریکه و غمگین و سیاه ببخشید .... تا زمانی که خودم یاد نگیرم قالب بسازم همین طور می مونه ...( باید یه انگیزه ای باشه دیگه )
اگر دوستانی میان و سر میزنن و دیر به دیر پاسخ زمانی که گذاشتن رو میدم ..باید ببخشن که می خوام آمدنم از روی عادت نباشه ... پس وقتی خواستم براشون بنویسم میام .....
و دیگه اینکه هیچی ........ 
بر آسمان بی ستاره ها
من تک ستاره ی آدم نما
به خیال رفتن غم
می مونم تا اخر شمع
مثل یاس و پونه ها
که قول دادن به گلدونا
تا آخرین جنگ بلا
بمونن مثل خیلی از دلا



+نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت13:42توسط وحید | |

تیشه به ریشه زدن پیشه ی ماست
                  خلق را با لبخند کشتن شیوه ی ماست

این همه سیاهی و غم نه از روی هواست
               به سزای جفا به در دانه ی ماست

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت19:3توسط وحید | |

سلام ....
بغضی نیست ...
سکوتی نیست ....
حتی نه غصه ای که بنویسم از روی عادت ....
ولی نه ...
در کویر  میبینم واژه های بی منطق را که سرگردان و آشفته ...
کسی باید که نوشت اینهمه بی حوصلگی را ....
و من باز می نویسم ....
...........................................................
می نویسم .. نه اینکه کسی بخواند .. مینویسم تا نخوانند ....
اینجا دلها را آدمکها در قاب کوچکی می گذارند و به همه میگوند
 که: ( های ببینید این دل من است )
اینجا کسی دل به دیوار نمیزند
اینجا دل خود از غروب و طلوعش می گوید
اینجا دست نوشته های تنهاییست
اینجا خانه ی پونه و یاس و اطلسی هاست
و مادر بزرگ که هر روز پای دیگ آش منتظر ماست
اینجا خنده موج میزد .....
تا اینکه کویر تنها نماند ...
اینجا من را محتاج هیچ نگاهی نیست ....
در آیینه تمام ((من)) ها منتظر من هستند
من در دنیایی که خویش برای خود ساخته ام تنها نیستم
هر روز غروب پای درد دل غمگین یاس می نشینم و شبها با پونه ستاره ها را می شماریم
و می دانیم  از طوطی های این شهر که هر روز به عادت سلام می دهند چیزی جز عادت نمی ماند
و من باز به کنج تنهایی می روم و با ((من)) ها گفت و گو می کنم ....
آنها به هر سلامی نه از روی عادت جواب میدهند و دست هایم را گرم می فشارند که اینجا همه مثل خودت عاشق تنهایی و سکوت و پروازند ....

+نوشته شده در یکشنبه 1387/06/31ساعت11:42توسط وحید | |

در جنگلهای بغض آلود سیاهی چون آشفتگان سر به پای هر کهن درختی می گذارم و می گویم که این یکی با من مهربان است ...
 ولی باز همان قصه و همان آشفتگی از نو ...


پا هوای رفتن دارد و دل هوس ماندن ... در میان این دو ناگهان پدیدارمی شود
 کویر امروزی ....

سر شوق چرخیدن و دل ساز پرواز ... چشمها خیره به آیینه...
 که کیست این مترسک در نظر مردم؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت12:56توسط وحید | |

غروب است و دلم باز ابریست
ابری که نمی رود ....... وای چه ابریست
هر که در دلم آمد و فردایش رفت
غم که نمی رود......... وای چه فرداییست

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت19:3توسط وحید | |

رو به روی خویش می نشینم و نگاه می کنم ... در چشمانش ...
 شاید نه اینبار از روی عادت

به او می گویم کاش دنیایم فقط من بودم و تو ...
نه دوستی نه آشنایی نه پونه ای ..نه باغچه ای

فقط فقط من و تو
دیگر خسته از حرف ها و نگفتن ها هستم ...
خسته از زخم هایی که باید به تنهایی بر شانه و پاهایم تحمل کنم
کاش من تنهای تنها با ((من)) بودم .. در دنیایی که برای یکدیگر می ساختیم .. من هر روز بعد از ظهر به مهمانی پونه و یاس می رفتم و شبها بر بال ستارگان در دنیای نور سفر می کردم و جمعه ها به دره آرزوها می رفتم و برای تمامی ((من)) ها دعا می کردم ...
/// // /
باید ماند .. این هم عادت همیشگی ماست

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت15:2توسط وحید | |

از کویری مینویسم که کسی به ابری غمگین حالش را نمیپرسد
در این هیاهوی آشفته (( من )) ها کسی به پای درد و دل کویر نمی نشیند
از بارانی بگویم گه چون عروسکهای چوبی شهر با نگاهی می آید
و میترسد از اینکه نباشد در کویر سوزان من ببارد
میترسد که دامان پاکش به سیاهی کویری بودن آغشته شود

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت21:56توسط وحید | |

 امروز خواستم که باز به گذشته برگردم
 دستی نگذاشت
...
 فریاد زد که های من دیگر خسته ام
حادثه ای , بهاری , پونه ای , کمی خنده
تو را به جان شمعدانی ها کمی مهلت ده
.........................................................................
در چشمان هیز مرد دیدم آب ریخته را
و دیگر چشم که فرو نشسته بود از شرم
در گوشه ای چشمان کنجکاو کودک که می پرسید مادر , پدر چرا تنهاست ؟
هر دو با هم ولی کودک مبهوت و از خود می پرسید که پدر اینجاست مادر به که می کند نظر ...؟
......................
اگر فریاد دل آه نبود
 فرو می ریخت تمام دیوار میان دلها
 آنگاه نبود کسی
 تا باز کند پنجره ای رو به چهار دیواری دل ما

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت21:15توسط وحید | |

سلام دوستان عزیز
اینبار می آیم که بمانم با تمام کویری ها می گویم ......من آمده که که بنویسم ....
....
دل اگر هیچ نگوید میمیرد

+نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت21:44توسط وحید | |